تبليغاتX
بخون خوبه
عاشق
alicia-keys

نفسهایم برای تو هست هی دلیل زنده بودنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 20:29  توسط یلدا | 

آسمان نگاهت بوی تمامی می دهد.

بگذار

آخرین صدایت را لمس کنم

تا پرندگان برایم گریه کنند

وشمع بسوزد

و من کلمه ی آخر را بنویسم

تمام!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 20:18  توسط یلدا | 

من فکرشم نمیکردم که تو هم منو رها کنی.  بدون که زخمی که به من زدی.

                    این زخمی بود که با گفتن دوستت دارم الکی منو بازیچه خودت کردی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 20:16  توسط یلدا | 

من مثل عاشقی با گل سرخ در دست نیامده ام ........
 
                                         تا در دل مردم رخنه کنم !
 
شعر من صدای یک محکوم به مرگ است :
 
                                         مرگ تدریجی ....
                                        
                                         با شنیدن ناله خواهی کرد ، و نفرین .
 
از زندگیم چنان با تو خواهم گفت :
 
که از من دوری کنی !
 
                          هرگز نه شهرتی خواستم و نه ستایشی ....
 
 
                       سی سال تمام :
 
                                           در زندان تنهایی خود زیستم ......
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 20:4  توسط یلدا | 

وقتی قاعده بازی دیگر می شود

                         شاید دیگر آفتاب از شرق طلوع نکند...

این رسم بازی است...

                         باید پذیرفت

                                      شاید هم باید عادت کرد ...

 

و من

رها از نگاه بودن

به انتظار معجزه باران

تنها کنج حصار دل اشک می ریختم

و آسمان

در سکوت مبهم ابرها

برای باران التماس می کرد

ضجه هایم فریاد می شد

درونم مبارزه را شروع کرد

جنگ سکوت ، جنگ فریاد

ابرها پچ پچ کردند

گویی نقشه می کشیدند

صداها مرا رنج می داد

ابرها به خود بالیدند

آسمان سیاه شد

ابرها غریدند

آسمان بی تاب شد

من ترسیده بودم

و ناگهان آسمان

به خود لرزید

باران بارید

به اجبار یک ترس

به اجبار یک تردید

باران بارید

و صدای من در اندوه باران گم شد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 19:57  توسط یلدا | 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 20:54  توسط یلدا | 

خدایا!

به دور از این همه هیاهویی که گاهی خفه ام می کند،

به دور از گوش و چشم نا محرمان،

پاسخ همین یک سوالم را بده.

من کجای کارم!؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 20:52  توسط یلدا | 

مي تراود مهتاب
مي درخشد شب تاب
نيست يك دم شكند خواب به چشم كس وليك
                                            غم اين خفته چند
                                                                      خواب در چشم ترم مي شكند
نگران با من استاده سحر
صبح مي خواهد از من
كز مبارك دم او آورم اين قوم به جان باخته را
بلكه خبر
در جگر ليكن حساري
     از ره اين سفرم مي شكند
        نازك آراي تا ساق گلي
   كه به جانش كشتم
   و به جان دادمش آب
   اي دريغا به برم مي شكند.
دست ها مي سايم
             تا دري بگشايم
                       بر عبث مي پايم
                                 كه به در كس آيد
                                           در و ديوار به هم ريخته شان
                                                      بر سرم مي شكند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 20:31  توسط یلدا | 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 19:56  توسط یلدا | 

رواق منظر چشم من آشیانه توست
کرم نما و فرود آ که خانه ، خانه توست
روایت که روایت عاشقی شد، هوا نیز هوای عاشقی می شود...
و این چنین است که نفس زدن در این هوا نیز عاشقانه می شود و ماندگار...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 19:54  توسط یلدا | 

اگر می خواهی ببینی که دیگران نسبت به تو چه احساسی دارند,ببینید خود چه احساسی نسبت به خود دارید.زیرا دیگران وقتی در تو نگاه میکنند, نسبت به تو آن احساسی را دارند, که تو نسبت به خود داری .

 

اما و اما و اما ... بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 19:43  توسط یلدا | 

زمين عاشقانه از درد سخن گفت، انگار با درد در فاصله ای از زمان، شايد سکوتی از هزار هزار لحظه فرياد، گره می خورد که چونين کوهها برخاستند، آب در آيينه هستی از آسمان غزلی تازه سرود و ابرها نوشتند درد را با خامه نيلی در قهقرای دلشان، با باد رفتند و يکروز گريستند، سايه ای ماندند، تا حايلی باشند نور را، که بگويند از او...
زمين بهانه ای شد برای رفتن، و اشک، سند سرگشتگی آدم همچنان باقی ماند ، آه دليلی شد بر حسرت، بر دل کندن.
حتما جايی هم هست که زمين خدا تمام شود!
يکبار خاک، خواستگاه دل آدمی خيس شد، عاشق شد و غريبانه به هر جا تنها شد حتی در وطنش، و تورا پيدا کرد، خواست تنها نماند که صدايت کرد...

 

گوش کن...
با تو از خاک می گويم، از درد، که بيايی، که ببينی پيش چشمانت روی زمين خدا خاک مانده ام، می خواهم فرياد برآرم، بپيچم با تو در نفست دربوی تنت در گيسوانت، می خواهم در خيسی چشمانت زمزمه نور را با نرمی لبهایم جاودانه نگارم، می خواهم وضو سازم و اينبار بر بلندای نگاهت خدا را به تماشا بنشينم، سر بر زمين آرم و با تو نماز بگذارم...
همه جا پيداست، آب و آيينه، ودر آن روشنی در نگاهت خدا می خندد...
...
نمی دانستم که خدا هم پر درد است
که خدا هم نفسش می گيرد
که خدا هم عاشق است

 

می مانم، سر نهاده بر آستان تو، که فراق تو اختيار کردن به ز سجود غير باشد
مگر ابليس چه کرد؟!
هان؟ چه کرد؟! بيچاره تو را عاشق بود، بيچاره تو را عاشق ماند
و تو چه کردی با او!
کافر شد ومهجور، ليک کفر او دين من است
آه... دلت می آيد سند سوختنم را مُهر مهجوری زنی؟
...
خواب ديديم و در آن خواب، خوش به رؤيای ابد! همه عادت شديم، وای ازين مصلحت انديشی بدعادت
گر ديوانه شوم، نفروشم به يکی توبه تو همه ديوانگی ام! ديوانه عشق تو شدن آسان نيست...


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 14:18  توسط یلدا | 

نگاه ِ مهرتان ، جان بخش چون خورشيد

به روي لحظه هاي من درخشيده ست

به جانم نيروي گفتار بخشيده ست .

صفاي مهرتان را ، با سراپاي وجودم

با تمام تار و پودم ،

مي پذيرم ، مي برم با خويش .

مرا تا جاودان سر مست خواهد كرد ،

بيش از بيش

*

صفاي مهرتان ، همواره بر من مي فشاند نور

اگر از جان من ، يك ذره ماند در جهان ،

در كهكشاني دور ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 14:6  توسط یلدا | 

اگر در كهكشاني دور ،

دلي ، يك لحظه در صد سال ،

ياد ِ من كند بي شك ،

دل من ، در تمام لحظه هاي عمر ،

به يادش مي تپد ، پر شور .

*

من اينك ، در دل اين كهكشان نور

اين منظومه هاي مهر

اين خورشيد هاي بوسه و لبخند ،

اين رخسارهاي شاد ،

شكوه ِ لطفتان را ، با كدامين عمر صد ساله ،

پاسخ توانم داد ؟

*

مرا اين دست هاي گرم

اين جان هاي سرشار از صفا

يك عمر پرورده ست .

دلم ‌، نور و عطر ِ اين محبت هاي رنگين ،

زندگي كرده ست .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 14:5  توسط یلدا | 

دیگر نایی نمانده که تلاش کنم

 

با من بمان

حرف بزن

دلتنگ صدایت هستم

میخواهم ببینمت

میخواهم ببوسمت

دیگر این واژه ها را از زبانم نمیشنوی

حتی

اگر آرزوهای جوانیم را با خود به گور ببرم

دیگر از تو چیزی نمیخواهم

خدایا

بگذار تنها بمانم

تنها بمیرم

ولی نگذار بار دیگر از او تمنایی داشته باشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 14:2  توسط یلدا | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 13:41  توسط یلدا | 

عشق هم یه نوع سفره
هم بازنده داره هم برنده
من با باختنم بردم
اینم یه نوع از خود گذشتنه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 13:40  توسط یلدا | 

 تنهایی به ندای قلبم می اندیشیدم که این چنین تنهاست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 13:19  توسط یلدا | 

هرگز نخواستم كه به داشتن تو عادت بكنم   بگم فقط مال مني به تو حسادت بكنم

اينقدر ظريفي كه با يك نگاه هرزه ميشكني  اما تو خلوت خودم تنها فقط مال مني

تو پاك ساده مثل خواب حتي با بوسه ميشكني  شكل همه آرزوهام تجسم خواب مني

ترسم  اينه كه رو تنت جاي نگاهم بمونه  يا پيشه چشات غبار آهم بمونه 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 20:55  توسط یلدا | 

تیک تاک

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 20:48  توسط یلدا | 
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 20:45  توسط یلدا | 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 20:44  توسط یلدا | 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 20:43  توسط یلدا | 

ازش پرسیدم : منو دوست داری

گفت : اره

گفتم : چقدر ؟

گفت : اندازه تمام ستاره های دنیا

به اسمان نگاه کردم .......................ابری بود ......

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 20:34  توسط یلدا | 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 19:6  توسط یلدا | 

Rani

چشمات ترنم یه خاطراست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 19:2  توسط یلدا | 

این آخرین آپدیت من بود. دیگه این دنیای بلاگستان هم با تمام زیباییش من رو راضی نمی کنه.خسته شدم و می خوام برم که دنیای دیگه ای بسازم.از تمام شما دوستان عزیزم ممنونم که همیشه همراه من بودید.اسم نمیارم چون همه ی شما واقعا گلید.تنها چیزی که می تونم بگم اینه که از همتون ممنونم و براتون آرزوی موفقیت دارم.

خواهر کوچکم  از من پرسید

پنج وارونه چه معنی دارد؟

من از او خندیدم

کمی آزرده و حیرت زده گفت

روی دیوار و درختان دیدم

باز هم خندیدم

گفت دیروز خودم دیدم

که مهران پسر همسایه

پنج وارونه به مینو می داد

آنقدر خنده ورم داشت که طفلک ترسید

بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم

بی گمان وقتی که باریدن بی وقفه ی درد

سقف کوتاه دلت را خم کرد می دانی

پنج وارونه چه معنا دارد

رفت و سیبی آورد

نصف کرد و من خیره به آن نیمه به نجوا گفتم

نکند شاید خنده گلهای خدا را چیدم

خیره بر نیمه ی گندیده ی خود خندیدم

                    ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 18:50  توسط یلدا | 

 

عشق ، تو سر چشمه از كجا مي گيري ؟
 


عشق ، تو سر چشمه از كجا مي گيري ؟ از كجا مي جوشي كه چنين خروشاني؟!
چرا رهايم نمي كني ؟ چرا فراموشم نمي كني؟!
اين درست است كه بي اجازه وارد قلبم شدي ، قلبم را ربودي و وداع نكرده رفتي ؟!
تو را مكافات چيست؟
عشق ،  نمي گويم چرا آمدي ؟ نمي گويم چرا رفتي ؟ اما مي پرسم از تو، چرا بي وفايي ؟
نمي دانم چرا هنوز مي جويمت.
واي چه قدر احمقم  كه دوباره فرا مي خوانمت.
گناه از من نيست.
گناه از توست ، كه خود را آراسته اي و دلفريبي مي كني.
گناه از توست ، كه دل در مقابل تو مي لرزد و خود را مي بازد.
مطمئن باش كه فردا شكايتت را خواهم كرد.
ببينم باز هم مي تواني دلفريبي كني ! به خدا اگر بتواني.
خوشحالم كه فردا مفري براي تو نيست.
فردا بايد پاسخ دهي گناهي را كه امروز كرده اي.

 

 

برای روز میلادِ تنِ من نمی خواهم پیرهن شادی بپوشی

به رسم عادت دیرینه حتی برایم جام سرمستی بنوشی

برای روز میلادم اگر تو به فکر هدیه ای ارزنده هستی

منو با خود ببر تا اوج خواستن

بگو با من که با من زنده هستی ، بگو با من که با من زنده هستی

که من بی تو نه آغازم نه پایان

تویی آغاز روز بودن من ، مذار پایان این احساس شیرین

بشه بی تو غم فرسودنه من

بشه بی تو غم فرسودن من

 

نمی خوام از گلای سرخ و آبی ، برایم تاج خوشبختی بیاری

به ارزشهای ایثارِ محبت ، به پایم اشک خوشحالی بباری

 

بِذار آن ساقی دستای تنهام ، بگیره ای حُرم گرما بر سَر من

بِذاربا تو بسوزه جسمِ خستم ، ببینی آتش و خاکستر من

 

تو ای تنها نیاز زنده موندن ، بکش دسته نوازش بر سر من

به تن کُن پیرهنی رنگ محبت ، اگه خواستی بیایی دیدن من

اگه خواستی بیایی دیدن من ، اگه خواستی بیایی دیدن من

 

که من بی تو نه آغازم نه پایان

تویی آغاز روز بودن من ، مذار پایان این احساس شیرین

بشه بی تو غم فرسودنه من

بشه بی تو غم فرسودن من

 

 

 

 

توی یک دیوار سنگی ، دو تا پنجره اسیرن

دو تا خسته ، دو تا تنها ، یکیشون تو ، یکیشون من

دیوار از سنگ سیاهه ، سنگ سرد و سخت خارا

زده قفل بی صدایی به لبای بسته ی ما

نمی تونیم که بجنبیم ، زیر سنگینی ِ دیوار

همه ی عشق من و تو ، قصه است قصه ی دیدار

همیشه فاصله بوده ، بین دستای من وتو

با همین تلخی گذشته ، شب و روزای من و تو

راه دوری بین ما نیست ، اما باز اینم زیاده

تنها پیوند من و تو ، دست مهربونه باد ِ

ما باید اسیر بمونیم ، زنده هستیم تا اسیریم

واسه ما رهایی مرگه ، تو نباشی می میریم

کاشکی این دیوار خراب شه

من و تو با هم بمیریم

توی یک دنیای دیگه ، دستای هم بگیریم

شاید اونجا توی دلها ، درد بیزاری نباشه

میون پنجره هاشون ، دیگه دیواری نباشه !

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 18:32  توسط یلدا | 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 18:32  توسط یلدا | 

 

اگرچه كوچه های اعتماد بن بست اند و در های عاطفه هميشه بسته...
و دست های نياز هماره بر درگاه اين و آن  دراز...
به اعتبار شانه های تو راه می پيمايم در اين تاريكی محض...
چرا كه جز خلوت آغوشت را ماوا نمی بينم و به جز درگاه تو دری ديگر را نمی كوبم.
چه بسيار سودای يار كه به اندك بهايی فروختيم و چه كم عشقی كه اين ميانه گذارديم...
چون پيمانه های نجابت تهی بود و مجمر شهوت پر...
و دوست واژه ی غريبی است كه اين روزها خريداری ندارد.
 ولی من .......
                      به اعتبار شانه های تو.........
                                              هنوز هم زنده ام و می خواهم با تو بمانم
.......

 

 

 

 

بامدادان به باغ رفتم تا برایت دامنی گل سرخ بچینم .اما آنقدر گل چیدم که دامنم تاب نیاورد و بندش بگسست.
    بند دامنم بگسست و گلهای سرخ همراه نسیم ، راه دریا در پیش گرفتند و همه رفتند و هیچکدام باز نگشتند. فقط امواج دریا لختی چند به رنگ گلها درآمدند. تو گویی لحظه ای آب و آتش به هم آمیختند.
   اکنون دیگر گلی ندارم که ارمغانت کنم. اما هنوز دامنم از بوی گلهای سرخ عطر آگین است. اگر می خواهی عطر گلها را ببویی امشب سر به دامانم بگذار.


 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 18:28  توسط یلدا |